محمد عبد الله عنان ( مترجم : عبد المحمد آيتى )

121

تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي )

مىكرد . سلطان محمد الغنى بالله فرزندان خود را در جنة العريف واقع در شمال شرقى الحمراء مسكن داده بود . توطئه‌گران يك شب فرصت دور بودن او را از دار الملك مغتنم شمردند ، به دژ الحمراء حمله كردند . اين واقعه در بيست و هشتم ماه رمضان سال 760 ه بود . شورشيان به سراى الحاجب رضوان راه يافتند و او را در ميان زن و فرزندش كشتند و بانگ برآوردند كه اسماعيل برادر سلطان محمد را به جاى سلطان محمد به شاهى برگزيده‌اند . سلطان محمد را ياراى مقاومت نبود به وادى آش گريخت . ابن الخطيب با سلطان جديد راه همدلى پيمود و در مقام خويش ابقاء گرديد ولى پس از چندى سلطان اسماعيل از او بيمناك شد و فرمان داد در بندش كشند و اموالش بستانند . ميان سلطان مخلوع و پادشاه مغرب سلطان ابو سالم پسر سلطان ابو الحسن ، روابط دوستانه همچنان برقرار بود . زيرا ابو سالم به هنگامى كه مغلوب برادر خود ابو عنان گرديد و از مغرب به اندلس تبعيد شده بود به او پناه برده بود . سلطان محمد الغنى بالله هم او را به گرمى پذيرا شد و اكرام كرد . چون فتنه افتاد و محمد خلع گرديد ، ابو سالم شرط وفا به جاى آورد و به غرناطه نزد اولياء دولت رسول فرستاد تا اجازت دهند كه سلطان مخلوع و وزيرش كه اكنون در بند بود به مغرب روند . سفير در كار خويش موفق شد و به مغرب بازگرديد در حالى كه سلطان محمد مخلوع و وزير او ابن الخطيب نيز با او همراه بودند . اين واقعه در سال 761 ه بود . ابو سالم آن دو را در فاس استقبال كرد و به اكرام درآورد و محفلى بزرگ ترتيب داد كه خود از روزهاى فراموش ناشدنى بود . ابن الخطيب در آن مجلس قصيده‌اى خواند به اين مطلع : سلاهل لديها من مخبرة ذكر * و هل اعشب الوادى و نمّ به الزهر برخواند و به استغاثه از سلطان مغرب يارى طلبيد . اين قصيده در سلطان مؤثر افتاد . « 5 » سلطان مخلوع چندى در ديار فاس زيستن گرفت . در اين ايام ميان او و فيلسوف ابن خلدون كه در اين روزها از اكابر رجال دولت مرينى بود روابط دوستى پديد آمد كه بعدها هرچه مستحكمتر شد . محمد الغنى بالله اميدوار بود كه بتواند به يارى پدروى

--> ( 5 ) . ابن الخطيب : الاحاطه ( مقدمه ) ص 38 - 43 . اللمحة البدريه ص 108 . تاريخ ابن خلدون ج 7 / ص 306 به بعد المقرى : ازهار الرياض ج 1 / ص 194 و 195 .